سيد محمد باقر برقعى

193

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شمعيست سحر ديده و پيريست شكسته * در دردِ سرم باز نينداخته باشد ؟ ! ديوانه به برگى ز گلِ باغ محبّت * هرچند كه گفتند ، نپرداخته باشد ؟ فرياد كه بازش نتوان خواند به تدبير * تا مرز جنون توسن اگر تاخته باشد بازش نتوان داشت و راهش نتوان زد * چون بازِ قضا بال برافراخته باشد « دُر تاج » مينديش و مپرداز ، همان به * كاين آينه در نايره بگداخته باشد نگين سحرى بس كن اين قصّه كه اى كاش شوى جاى كسى * نه به عزلت خوشى اى دل ، نه پذيراى كسى ! سربلندى ز وفا داشتم امروز اگر * سر به زانوى غمم بود ز سوداى كسى جور يارى نكشيدم به مكافات عمل * نفسى مىكشم اكنون به تمنّاى كسى قطره‌اى مانده به مردابم و درديست سكون * آتشم مىزند انديشهء درياى كسى عالم آيينه ، شب و روز در آن محو و پديد * اندر اين آينه‌ام محو تماشاى كسى ظلمات است و نگين سحرى مطلب ماست * چه شب است اينكه كسى نشنود آواى كسى مرغ انديشهء « در تاجم » و راهى و رها * نتوانم نفسى شد قفس‌آراى كسى نهيب زمستان ! مويم سپيد از آفت دوران نبود و هست * در ديده بيم شدّت توفان نبود و هست بر لب خطم ز خندهء مستانه بود و نيست * با كم ز هاىوهوى نمايان نبود و هست ضعفم نبود در تن و زورم به پنجه بود * اينم كه بود نيست ، ولى آن نبود و هست اى پاى خسته ميلِ سياحت چه مىكنى ؟ * سنگت به ره فتاده فراوان نبود و هست چون قطره‌اى ز ابرِ سترون چكيده‌اى * داغم به دل ز چشمهء نسيان نبود و هست بستم درِ خيال به روى اميد و يأس * رنجم ز رفت و آمد مهمان نبود و هست دل رشته پاره كرد ، و گرنه خيال من * از هر نسيم سُست پريشان نبود و هست مُردم مگر ؟ به صفحهء حسّاس چشم من * چندين هزار لش‌خور پرّان نبود و هست